شيخ حسين انصاريان
165
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)
و سرزمين درخت و گل و سبزه و صفا بود . همه خوشحال بودند ، همه خندان بودند ، شب و روز راه مىپيمودند ، پيش مىرفتند ، از شهرهاى آباد و دهكدههاى زيبا و مزرعههاى خرّم و شاداب مىگذشتند . [ داستان اعجابانگيز بَحيراى راهب ] كاروان قريش مسير معيّن خود را مىپيمود تا از دور سايهء شهر بُصْرى با جلال و عظمتش آشكار شد ، ولى براى كاروان مكّه اين دور نما و حتّى خود بصرى چيزى ديدنى نبود . مصلحت ديدند كه در كنار دهكدهء « بَحيرا » يك فرسنگ دور از شهر در همان جا بارانداز كنند . سالها بود كه در كنار دهكدهء بَحيرا ، در پناه صومعهاى دور افتاده پيرى روشن ضمير به عبادت خدا سرگرم بود . اين مرد يك روحانى مسيحى بود كه نه تنها مردى زاهد و وارسته و از دنيا گريخته بود ، بلكه مردى دانشمند و عميق و هنرمند هم بود . اين مرد از اديان مختلف ، از ملل و نحل ، از تحوّلات اجتماعى خبر داشت ، حتّى مىگفتند كه : اين راهب نصرانى در سايهء رياضتها و زحمتهايى كه كشيده از گذشته و آيندهء مردم خبر مىداد . آنچه محقّق بود اين بود كه « سرجيوس » يعنى همين راهب كه در كنار دهكدهء بحيرا صومعه نشين و گوشهگير ، بود هم بسيار پارسا و هم بسيار دانشمند بود . خدا مىداند كه در شب گذشته به كجا فكر مىكرد و در رؤياى شبانه چه ديده بود و چه شنيده بود ؛ زيرا وقتى كه به هنگام سحر ، سر از بالين برداشت آدمى غير از آدم ديروزى بود . مطلقاً فكر مىكرد و گاه و بيگاه به در صومعه مىآمد و چشم به چشم اندازهاى دور مىانداخت ، مثل اين كه از مسافرى انتظار مىكشيد ، نگاهش به روى جاده پهن